تبليغاتX
عنوان وبلاگ خیلی خوبه در کل

movafaghiatemrooz

محمد

movafaghiatemrooz

http://movafaghiatemrooz.blogfa.com

عنوان وبلاگ خیلی خوبه در کل

عنوان وبلاگ خیلی خوبه در کل

عنوان وبلاگ خیلی خوبه در کل

به قول یه بنده خدایی من از این آدما نیستم که بگم خیلی به وبلاگم خوش اومدین و امیدوارم نظرتونو بدونم . در کل حالشو ببر ! ! خلاصه نداره

عنوان وبلاگ خیلی خوبه در کل

عنوان وبلاگ خیلی خوبه در کل
! خلاصه نداره
فرق عروسی رفتن پسرها و دخترها .. !
 
عروسی رفتن دخترها:
دو، سه هفته قبل از عروسی، دغدغه ی خاطرش اینه که : من چی بپوشم؟! توی این مدت هر روز یا دو روز یه بار " پرو" لباس داره... اون دامن رو با این تاپ ست می کنه، یا اون شلوار رو با اون شال!! ممکنه به نتایجی برسه یا نرسه! آخر سر هم می ره لباس می خره!! بعد از اینکه لباس مورد نظر رو انتخاب کرد...حالا متناسب رنگ لباس، رنگ آرایش صورتش و تعیین می کنه...اگر هم توی این مدت قبل از مهمونی، چیزی از لوازم آرایش مثل لاک و سایه و...که رنگهاشو نداره رو تهیه می کنه...

حتی مدل مویی که اون روز می خواد داشته باشه رو تعیین می کنه...مثلا ممکنه " شینیون" کنه یا مدل دار سشوار بکشه...! البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه... یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرم! ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!) گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!) خوب، روز موعود فرا می رسه! ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم،...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!) بعد از ناهار...! لباس می پوشه می ره آرایشگاه، چون چند روز قبلش زنگ زده و وقت آرایشگاه گرفته برای ساعت 1:30 بعد از ظهر... توی آرایشگاه کلی نظر خواهی می کنه از اینو اون که چه مدل مویی براش بهترتره، هر چی هم ژورنال آرایشگر بنده خدا داره رو می گرده ....آخر سر هم خود آرایشگر به داد طرف می رسه و یه مدل بهش پیشنهاد می کنه و اونم قبول می کنه!! ساعت 3 می رسه خونه... بعد شروع میکنه به آرایش کردن...!

بعد از پوشیدن لباس که خیلی محتاطانه صورت می گیره ( که مدل موهاش خراب نشه) یه عکس یادگاری از چهره ی زیباش می گیره که بعدا به نامزد آینده اش نشون بده!!


ساعت 8 عروسی شروع می شه...یه جوری راه می افته که نیم ساعت زودتر اونجا باشه!!

 

عروسی رفتن پسرها:

اگر دو، سه هفته قبل بهشون بگی یا دو، سه ساعت قبل هیچ فرقی نمیکنه!!

روز عروسی، ساعت 12 ظهر از خواب بیدار می شه... خیلی خونسرد و ریلکس! صبحانه خورده و تمام برنامه های تلویزیون رو می بینه! 

 

ساعت 6 بعد از ظهر، اون هم حتما با تغییر جو خونه که همه دارن حاضر می شن یادش می افته که بعله...عروسی دعوتیم..!


بعد از خبر دار شدن انگار که برق گرفته باشنش...! می پره تو حموم...

توی حموم از هولش، صورتشم با تیغ می بره...!!( بستگی به عمق بریدن داره، ممکنه مجبور بشه با همون چسب زخم بره عروسی!)


ریش هاش زده نزده( نصف بیشترو تو صورتش جا می زاره!!)از حموم می یاد بیرون...

ساعت 6:30 بعد از ظهره...هنوز تصمیم نگرفته چه تیپی بزنه، رسمی باشهیا اسپرت...!

تازه یادش می افته که پیرهنشو که الان خیلی به اون شلوارش می یاد اتو نکرده! شلوارشم که نگاه می کنه می بینه چند روز پیش درزش پاره شده بوده و یادش رفته بوده که بگه بدوزن..!!

کلی فحش و بد و بیراه به همه می ده که چرا بهش اهمیت نمی دن و پیرهنشو تو کمد لباساش بوده رو پیدا نکردن و اتو نکردن و شلوارشو چرا از علم غیبشون استفاده نکرد که بدونن که نیاز به دوختن داره...!

خلاصه...بالاخره یه لباس مناسب با کلی هول هول کردن پیدا می کنند و می پوشه(البته اگر نیاز بود که حتما به کمد لباس پدر و برادر هم دستبرد می زنه!!) ساعت 8 شب عروسی شروع می شه، ساعت 9:30 شب به شام عروسی می رسه..! البته اگر از عجله ی زیادش، توی راه تصادف نکرده باشه دیر تر از این به عروسی نمی رسه!!
+ نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 3:11 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نامه‌ی دختری به جومونگ لو رفت!
سلام آقاي جومونگ .اميدوارم حالتان خوب باشد و ملالي در وجود شريف نباشد. اگر از احوال اينجانب و ساير هموطنان بپرسيد بنده که مخلص جناب عالي و تمام اعضاي گروه دامون هستم . هموطنان هم همگي دوست دار جناب عالي هستند و هرشنبه و سه شنبه مشتاقانه پاي تلويزيون مي نشينند تا جمال مبارک جنابعالي وياران را ببينند و مرحبا بگويند و بر هر چه تسو و تسوئيان لعن و نفرين بفرستند. و البته بعضي ها هم به خاطر تماشاي جمال کم مثال بانو سوسانو به تماشاي سريال شما مي نشينند.به من چه؟ مرا که توي قبر اونها نمي گذارند. غرض فقط اين بود که بگويم اينجا همه جور آدمي هست.آقاي جومونگ من خيلي خوشحالم که سريال شما را تلويزيون ما نشان مي دهد. آخه مي دانيد؟ ماتوي سرزمين بزرگ مان اصلا آدمي مثل شمانداريم! نه درتاريخ مان نه درقصه ها و افسانه هامان مثل شما نداريم. به همين جهت ديدن شجاعت هاي شما ،درستي شما ،کارداني شما برايمان لذت بخش است .چه کسي مي تواند سه تا تير در کمان بگذارد و هرسه رابه هدف بزند؟ چه کسي مي تواند آنهمه صبرکند تا اعتماد آدمي مثل تسو را به دست بياورد؟ چه کسي مي تواند يک تنه به وسط يک فوج بزند و همه را از دم تيغ بگذراند؟ اين کار فقط و فقط ازجنابعالي برميايد.عموي پدرم مي گويد رستم زور صدتا جومونگ راداشته است. ولش کنيد لطفا. پير است و هذيان مي بافد .کلي هم اسم هاي اجغ وجغ مثل گيو و گودرز و سياوش و بيژن و کيخسرو و اينها پشت سرهم رديف مي کند که مثلا اينها اساطير مايند .من که جدي اش نميگيرم اگر آنها اسطوره بودند، اگر از جنابعالي سر تر بودند چرا صداسيماي ما ازشان فيلم نمي سازد؟ مگر رستم هماني نبود که چند وقت پيش ها يک سريالي ازش نشون داد؟ اونکه اصلا لاجون بود.فقط حرف ميزد . اگر اسطوره ما اون بود ما اصلا اسطوره نخواستيم, داداشم ديروز که ازمدرسه اومد ازقول معلم تاريخشون مي گفت که ما يه ستارخاني داريم که مثل جومونگ افسانه نيست و واقعي است وتازه از جومونگ هم چيزي کم نداره .و کلي ازشجاعت و کاردرستي اش گفت . گفتم داداشم گوش کن.من هم ستارخان راخوب مي شناسم. هموني يه که اسمش رو خيابون دايي اينهاست . اما اگه کارش درست بود لابد يه فيلمي، سريالي چيزي ازش مي ساختند. بد که نگفتم .خلاصه اينجا هرروز يه اسطوره علم مي کنند که مثلا ازشما سرتر باشه اما نمي شه .اما گوش من بدهکار اين حرفها نيست .من فقط مخلص جومونگم وغيرجنابعالي اسطوره اي ندارم.دور دور جومونگ است وبس.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/10ساعت 1:14 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

زندگینامه حضرت زهرا (س)

 

پنچ سال پس از بعثت پيامبر اكرم (ص) درست در سال هجرت مسلمانان به كشور حبشه «خديجه» در شب بازگشت رسول الله (ص) از معراج كودكي را آبستن گشت كه ملائك قرنها در انتظار ميلادش بودند، زهرا (س) از همان آغاز آرام بخش زخمهاي دل مادر بود، به طوري كه قبل از تولد [در رحم] با خديجه صحبت ميكرد. تا اينكه انتظار به پايان رسيد و خانه پيامبر (ص) نوراني شد. در همان لحظه جبرئيل بر زمين فرود آمد «يا رسول الله خداوند امر كرده نام كودك را فاطمه بگذاريد» مدتي گذشت، زهراي اطهر كه هنوز گرمي عشق مادر را آنچنان نچشيده بود, در شعب ابي طالب به سوگ او نشست. از آن روز به بعد فاطمه (س) به جاي مادر در مقابل بيحرمتيهاي مشركان مكه از همه مراقبت مي كرد. تا مدتي بعد در سال 13 بعثت «صديقه مرضيه (س)» (1) به همراه «فاطمه بنت اسد» و «فاطمه بنت زبيده» به سرپرستي جوان دلاور بني هاشم علي بن ابيطالب (ع) پس از همه به يثرب مهاجرت كرد . اينك زهرا (س) دختري با كمال گشته كه به نقل از عايشه شبيه ترين افراد به پيامبر (ص) از نظر اخلاق و سيما بود، و مردمان مدينه همانند ابوبكر، عمر و... خواستار او شده بودند. اما رسول الله (ص) خواهش آنان را با اين كلام رد كرد «منتظر قضاي الهي هستم» سرانجام پس از درخواست علي (ع)، جبرئيل دستور خداوند را مبني بر ازدواج كوثر ولايت و امير مؤمنان (ع) به پيامبر داد. اين شادي نيز ديري نپاييد، و چشمان ام ابيها (2) در غم از دست دادن پدر گريان گشت، اما شاد بود، از اينكه در آيندهاي نزديك به پدر ميپيوندد. پس از رحلت خاتم الانبيا مردم مدينه سخن رسول خدا (ص) را در غدير خم به فراموشي سپردند، و امام زمان خود، علي بن ابيطالب (ع) را خانه نشين كردند، و براي زير پا گذاشتن حرمت فاطمه فدك را نيز از او گرفتند. بانوي نمونه اسلام در سال 11 هجرت پس از اينكه كارگزاران حكومت او را ميان در و ديوار قرار داده، خانهاش را آتش زده و كودك نازنينش را قبل از تولد به شهادت رساندند. در بستر بيماري افتاد و در روز سوم جمادي الاخر (3) در مقابل چشمان گريان فرزندانش به همراه ملائكي كه به استقبال آمده بودند، به آسمان پيوست، و شهادت را سرلوحه زندگي فرزندانش نمود. مزار پاك او از ديدگان پنهان است.
1- يكي از القاب حضرت فاطمه زهرا (س)
2- يكي از القاب حضرت فاطمه زهرا (س)
3- روايتهاي ديگر عبارتند از :13 ربيع الاخر _ بيستم جمادي الاخر

                                                             منبع : سایت صبح

+ نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/07ساعت 21:7 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
باز آ

خرسند شدیم از اینکه امروز  رنگی دگر است نه رنگ دیروز

تا شب نشده رنگ دگر شو  گفتند از این نکته هزار نکته بیاموز

فریاد زدیم که چرخ گردون . لیلا تو نداده ای به مجنون

فریاد برآمد آن که خاموش . کم داد اگر نگیرد افزون

خاموش شدیم و در خموشی . رفتیم سراغ می فروشی

فریاد زدیم دوای ما کو . گویند دواست باده نوشی

هشیار نشد مگر که مدهوش . این بار گران بگیرم از دوش

آرام کنار گوش ما گفت . این بار گران تو مفت مفروش

از خود به کجا شوی تو پنهان . از خود به کجا شوی گریزان

بیداری دل چنین مخابان . سخت آمده است مبخش آسان

هشیار شدیم از این که هستیم . رفتیم و در میکده بستیم

با خود به سخن چنین نشستیم  . ما باده نخورده ایم و مستیم ؟

مسجد سر راه از آن گذشتیم . بر روی درش چنین نوشتیم

در میکده هم خدای بینی . با مرد خدا اگر نشینی

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت 0:13 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مشكل برنامه فتوشاپ با احمدي نژاد
ادعای مسئولان ساخت و طراحي برنامه فتوشاپ که گفته اند اين برنامه هوشمند است اثبات شد .

جواب فتوشاپ : قسمت انتخاب شده خالی است !!!!!!!!!!!!!

 

 

به هر حال شاید نظر شخصی خیلیا این باشه

+ نوشته شده در سه شنبه 1388/02/29ساعت 16:36 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یه روز متفاوت
سلام . خوبین ؟ دماغتون چاقه ؟ تو سال ۸۸ دومین باریه که دارم وبلاگمو آپدیت می کنم .  امروز یه روز عجیب بود . هم خوشحال و شنگول بودم هم دپرس و روانی . الانم یه جوریم . دلم یه جوریه . آخه امروز یه اتفاقاتی افتاد .

دیروزم که مادر یکی از صمیمی ترین دوستام فوت شد و خیلی اتفاقات تلخی براش افتاد که واقعاْ اگه بگم همتون تا صب میشینین گریه می کنین .

به هر حال امروز دانشگاه کلاس نداشتم و از صب هی میخوام بیام یه چیزی تو این وبلاگ لعنتی بنویسم . فردا هم امتحان ریاضی دارم و طبق معمول میخوام فاتحه بخونم بیام .

راستی امروز از شرکتی که ای دی اس ال  میگیرم اس ام اس دادن گفتن شما برنده اکانت یه ماهه رپیدشر شدین .  منو میگی اینجوری  آخه ما از این شانسا نداریم که . آخرین باری که شانس آوردم تقریباْ سه ساله بودم که یه تصادف کردیم سالم موندم . همه دست و پاشون شکست  . خلاصه سرتونو به درد نیارم همین دیروز بود گفتم برم یه اکانت ریدشر بگیرم . ولی شانس در خونمو تق تق زد . حالا اگه تو بانک ماشین برنده میشدم چیکار می کردم .

راستی امروز منچستر قهرمان لیگ برتر شد . اینم واسه خالی نبودن عریضه . تبریک به منچستریا . من که بارسلوناییم .  

تموم شد ... فعلاً

+ نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت 22:24 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من برگشتم
سلام . بعد از سه سال دوباره اومدم .

جاتون خالی پسورد وبلاگمو نمی دونستم و کلی سوتی دادم .  به خود بلاگفا هم ایمیل دادم و بهشون گفتم پسوردمو بدین یالا  . آقا چشمتون روز بد نبینه امروز اومدم با اینترنت اکسپلور باز کردم بلگفا رو پسوردو زدم دیدم اوکی شد  فقط بخاطر فایرفاکس بود که نمی شد  .

 

به هر حال دوباره این وبلاگو راه انداختم و زمینه فعالیتم همه چی هست دیگه شما ها چی کار دارین ؟

جیگرتونو خام خام بخورم  .

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/02/26ساعت 1:8 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مادرم روزت مبارک
به راستي بهشت زير پاي همه مادران است؟!

mother love

محبت‌هاي خالصانه و بي‌دريغ، فداكاري و گذشت، بوسه‌هاي پرمهر، دستان گرم نگاه‌هاي دلسوزانه و نگران فقط در قالب كلمات، رويا؟!

خلا نبودن مادر با حضور فيزيكي‌اش...
آيا مادر شدن فقط تولد يك انسان از بطن شماست؟!
دست سردم هيچ‌گاه با دستان مادر گرم نشد، اشك گرمم هيچ‌گاه با دستان مادر خشك نشد.
مادر افسرده چگونه مي‌تواند فرزنداني شاد و بانشاط تربيت كند؟!
مادر بي‌حوصله چگونه به فرزندان كلام محبت مي‌آموزد؟!
مادر بي‌مسئوليت و خودخواه چگونه مهرورزي را تجربه خواهد كرد؟!
مادر بداخلاق چطور مي‌تواند فرزنداني آرام و صبور داشته باشد؟!
مي‌خواهم بدانم اگر فرزند بايد هميشه و همه‌جا رضايت پدر و مادر را جلب كند تا به اين وسيله رضايت خدا را فراهم آورد، مادران و پدران چطور؟!
چنان غرق زندگي است كه نفهميد ديروز و امروزم را بي‌دريغ به پايش ريختم، فردا را چگونه خواهد ديد؟!
هر چه از عشق، مهرباني، صفا، محبت، فداكاري، گذشت بگويم در ظرف گنج وجود مادر نمي‌گنجد آيا اين ظرف در وجود همه مادران است؟!
مادرم با همه وجودم فرياد مي‌زنم و با همه بغضم مي‌‌گويم:
چه شب‌ها براي خوابيدنم بيدار ماندي! چه صبوري‌ها كردي و من بي‌صبر و طاقت بودم مهرباني كردي و من جفا كردم.
هرگز نخواهم گفت دوستت دارم
چرا كه براي نام مقدست
دوست داشتن
واژه
حقيري است.

 

( به بهانه روز مادر )

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 1:56 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من برگشتم
سلام دوستان بابت غیبت چند ماهه عذر می خوام . این چند وقت بودما ولی سر نمی زدم . از این به بعد فعالیت جدیدی توی این وبلاگ میبینید .

این چند وقت که نبودم توی سایت پرشین یوزر فعالیت می کردم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/14ساعت 1:35 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ليوان وارونه
بسم الله الرحمن الرحيم

سلام دوستان ببخشید که چند وقت آپ نکردم امیدوارم بتونم زودتر بیم شما هم با نظراتتون من رو خوشحال می کنید

 

 

 

ناداني يك ليوان وارونه را ديد و گفت چرا سر اين ليوان بسته است و اي بابا !!! اين ليوان ته هم كه ندارد و ته آن سوراخ است.

__________________

تمام آن چيز هايي را كه بد و زشت مي بينيم در حقيقت وارونه مي بينيم و اگر درست نگاه كنيم زيبا و خوب مي شوند. و عكس آن هم صادق است شايد يك چيز را وارونه ببينيم و آن را خوب و زيبا بدانيم در حاليكه بد و زشت است و بدي و زشتي آن هم بواسطه وارونه بودن آن مي باشد.

شايد هم بر اساس ناداني يك چيز خوب و زيبا را در حالت طبيعي زشت و بد ببينيم در حاليكه واقعا زيباست. مثلا يك خانم زيبا تصور مي كند كه زشت است در حاليكه نيست و مي رود به صورت بيمارگونه كلي آرايش مي كند تا به تصور خود زيبا شود كه برعكس تازه دارد زشت مي گردد.

__________________

اگر از يك منظر بالاتر و از يك افق بلندتر نگاه كنيم .همه چيز زيبا آفريده شده است (الذي احسن كل شي خلقه) يك شخص ممكن است همه چيز را زيبا ببيند و زيبايي هاي متفاوت را مشاهده كند اما فردي ديگر تنها يك نوع زيبايي را مي بيند و از ديدن زيبائي هاي عميق تر ناتوان است و لاجرم آنها را زشت مي بيند. لذا هر چيز زيبايي خاص خودش را دارد و زشت آن چيزي است كه ما از مشاهده زيبايي آن ناتوان هستيم. يك كودك آمپول را زشت مي بيند اما يك فرد كه بسيار درد مي كشد و مي داند كه بعد از آمپول راحتي است زيبايي آن را درك مي كند.چرا ما سختي ها را زشت مي بينيم؟ چون از راحتي بعد آن بي خبريم و نمي دانيم پشت سر سختي ممكن است راحتي و آسايش باشد. (ان مع العسر يسرا)

الحمد لله

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/09/21ساعت 14:34 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
رمزهاي موفقيت

- موفقيت ازآن كسي است كه ياد گرفته وقتي زمين بخورد چگونه دوباره بلند

 

شود.

 

- موفقيت ازآن كسي است كه بر روي پاهاي پر توان خود بايستد ودست رد بر

 

سينه هر چه نيرو و عوامل خارجي است بزند.

 

- موفقيت ازآن كسي است كه مي داند خونسرد بودن از مهمترين لوازم موفقيت

 

به حساب   مي آيد.

 

- موفقيت ازآن كسي است كه شكشت برايش پله هاي نردباني باشد وبداند كه با

 

هر شكست بيشتر صعود خواهد داشت.

 

- موفقيت ازآن كسي است كه در عين خودباوري٬عطش سيراب ناشدني٬جهت

 

شنيدن انتقاد را داشته باشد.

 

- موفقيت  ازآن كسي است كه از هر آنچه مي هراسد به استقبالش برود.

 

 

- موفقيت ازآن كسي است كه بزرگ بودن خود رادر كوچك شمردن ديگران نبيند.

 

 

- موفقيت ازآن كسي است كه از روزنه هاي اميد٬ براي خود خورشيد تابناك

 

بسازد.

 

 

- موفقيت ازآن شماست كه محتوا را بر زرق وبرق ترجيح داده ايد واین وبلاگ 

 

رابراي مطالعه برگزيده ايد

+ نوشته شده در چهارشنبه 1385/08/03ساعت 22:15 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پلکانی به نام موفقیت

  پلکانی به نام موفقیت 

  

این بار می خواهم کمی از موفقیت با شما بگویم آن چه که خواسته فطری هر بشری

 

است و هر کسی سعی در رسیدن به آن دارد . البته در این مسیر آن چه مهم است سعی

 

و تلاش است و این که ساکن و راکد چون مرداب نمانیم چون در آن صورت تحمل مان

 

برای هم دیگران مشکل است هم برای خودمان. برای رسیدن به موفقیت باید پلکانی به

 

نام موفقیت طی شود :

 

 

 

 

۱.داشتن یک هدف مشخص

 

۲.امیدواری و دید مثبت به آینده

 

۳.نترسیدن از شکست

 

۴.ریسک پذیری

 

۵.انتقاد پذیری

 

۶.اعتراف به ندانستن و اشتباه

 

۷.پافشاری بر اعتقادات خود

 

۸.اتکا به خود

 

۹.برنامه ریزی

 

۱۰.واقع بین بودن

 

۱۱.نو آوری

 

۱۲.عدم تکرار اشتباهات

 

۱۳.پشتکار و سماجت

موفقیت 1

 

 

حالا قدری مکث کنید و ببینید چند تا از پله های بالا را طی کرده اید یا حد اقل قادر بهطی چندتا از آن ها هستید ، مطمئناً چنان که اراده کنید و بخواهید حتماً می توانید .

 

                                       عزیزم نظر بده

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1385/07/28ساعت 0:35 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
لطفاً زیاد بخندید !

اثرات روانی خنده

خنده هیچ هزینه ای ندارد .

 

خنده پیامی زیبا دارد و آن این است : به سوی من بیایید

 

خنده خنده می آورد و ان مسری است .

 

خنده در هیچ حیوانی دیده نمی شود و مختص آدمی است .

 

خنده نقس درمانی دارد ، آن قدر که در بیمارستان های امروز اتاق خنده طراحی شده است .

 

خنده آن قدر مهم است که معمولاً در هر روزنامه صفحه طنزی ، هر درباری دلقکی و هر شبکه تلویزیونی فیلم کمدی دارد .

 

خنده در هر شرایطی امکان پذیر بوده و قابل دسترسی است .

 

خنده محبوبیت و جذابیت ایجاد می کند .

 

خنده قدرت یادگیری را افزایش می دهد ، نقش خنده در کلاسهای آموزشی ودرسی فوق العاده است .

 

خنده شادی می آورد همان طور که شادی خنده می آورد .

 

خنده نشانه رضایت از وضعیت موجود است .

 

خنده نوعی تخلیه روانی بوده ، تنش ها و احساسات سرکوب شده را رها می سازد .

 

خنده انعطاف پذیری را زیاد می کند ( هم در رفتار هم در عضلات ) .

 

خنده سبب می شود دوستان بیشری پیدا کنیم .

 

خنده نشانه بارز اعتماد به نفس ، سلامت روان و احساس امنیت است .

 

خنده با افزایش سن نسبت عکس دارد متاسفانه هرچه سنمان بیشتر می شود کمتر می خندیم .

 

خنده چنان است که میزان آن در ادیان مختلف متفاوت است .

 

خنده در بروز ایده های نو وخلاق موثر است .

 

خنده در بهبود روابط انسانی بسیار موثر است .

خ

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1385/07/11ساعت 5:8 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بهترین ها

 

بهترین بخشش آن است که منتظر تشکر نباشی .

 

بهترین عادت آن است که در سلام پیش دستی کنی .

 

بهترین خصلت آن است که هیچ کس را نرنجانی .

 

بهترین خداحافظی آن است که حتما سلامی در پی داشته باشد .

 

بهترین قدردانی آن است که در عمل باشد نه بر زبان .

 

بهترین عشق آن است که دوطرفه باشد .

 

بهترین شغل آن است که از انجامش لذت ببری .

 

بهترین غذا آن است که با دل خوش خورده شود .

 

بهترین پول آن است که از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده

 

باشی .

 

بهترین پدر و همسر آن است که خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند .

 

بهترین مادر و همسر آن است که تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر .

 

بهترین فرزند آن است که به او افتخار کنی .

 

بهترین دوست آن است که با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی

 

بتوانی حرف دلت را به او بزنی .

 

بهترین ترانه و آهنگ آن است که تو را یاد خاطره ای خوش بیندازد .

 

بهترین مسافرت آن است که همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی .

 

بهترین خانه آن است که همیشه از آن صدای خنده وشادی بشنوی .

 

بهترین احساس آن است که شادی را زیر پوستت حس کنی .

 

بهترین انگیزه آن است که تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد .

 

بهترین هدف آن است که قابل دسترس باشد .

 

بهترین هدیه آن است که بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا

 

شود.

 

بهترین حادثه آن است که زندگی تورا متحول سازد .

 

بهترین خاطره آن است که تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد کند .

 

بهترین منظره آن است که صورتی با اشک شوق ببینی .

 

و بالاخره بهترین انسان آن است که به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چه بر او پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح خود اوست و این را فقط خدا می داند و بس ...

 

                                ترو خدا نظر بدید .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1385/07/02ساعت 0:19 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مادر فرشته ی زمینی !
baby

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد: مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد: در ميان تعداد بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند. خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد، تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند، وقتي زبان آنها را نمي دانم؟... خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟ اما خدا براي اين سؤال هم پاسخي داشت: فرشته ات  دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند، چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد.

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد: خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد.

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهميتي ندارد، مي تواني او را مـادر صدا کني.

+ نوشته شده در دوشنبه 1385/06/20ساعت 0:55 توسط محمد |
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin